شبکه انديشمندان قم
Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 41577
تاریخ انتشار : 12 دی 1392 0:47
تعداد مشاهدات : 4113

عطر کوچه های بنی هاشم

این سرزمین مدت هاست انتظارت را می کشد؛ لحظه شماری می کند برای حضورت. بهانه ها دست به دست هم می دهند تا تو قدم در راه بگذاری، راهی بی بازگشت.


صَلّی الله عَلیکَ یا أبَا الحَسن...


و اینک که جام زهر را نوشیدی با اقتدای به جدّ بزرگوارت امام حسن(ع)، یک بار دیگر اسلام را از تزویر منافقانه نجات بخشیدی... باید می آمدی؛ برای افشای هرچه بیشتر تصویر ریاگونه مأمون، و برای ارائه اسلام زلال به مردمان عجم! و این یاران سال ها بود که منتظرت بودند.

باید می آمدی تا باران احسانت بر این سرزمین جاری گردد، تا آهوان، سرگردانی و بی پناهی خود را بر مدار مهربانی تو آورند.

باید می آمدی تا زمین خراسان به یمن قدومت بوی بهشت را استشمام کند و بارگاه نورانی و ملکوتی ات، قطعه ای از فردوس برین!

... و آمدی؛ آن گاه که کجاوه ات ایستاد، هزاران هزار مشتاق با چشمانی بارانی می نگریستند و دل به سویت سپردند تا آوای ملکوتی رضا چونان زلال جویبار در گوش جانشان جاری شود. لب باز کردی و نوایت جان ها را نوازش داد و ... قلم ها به حرکت درآمد.

... کَلِمَةُ لاَ إلَه إلاَّ اللهِ حِصْنی، فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِی أمِنَ مِنْ عَذَابِی؛ و نگاه کردی همه آنان را که کلامت را شنیدند و بر صفحات کاغذ سپردند تا تاریخ همیشه آن را به یاد داشته باشد. نگاهشان کردی، زلال و عمیق تا نه تنها کاغذها که جان ها کلامت را برای تاریخ بیان کنند.

کجاوه حرکت کرد و دل های مشتاقان به دنبالش!... کاش می ماندی، کاش میهمان همیشه ما می شدی، کاش...، اما نه این جا مقصد تو نیست، خاکی دیگر مشتاقانه تو را انتظار می کشد که وعده الهی حتمی است.

یک اشارت و دوباره کجاوه می ایستد و تو از درون کجاوه مشتاقانت را می نگری... بِشَرطِها و شُروطِه... دوباره سکوت! آخر این دل ها باید آن قدر مشتاق باشند و آماده که هر یک کلمه ات را چونان قطره های درّ از کامت بربایند...

وَأنَا مِنْ شُروطِهَ... و کجاوه حرکت می کند و این بار می رود به سوی سرزمین موعود؛ همان سرزمین غرق در فتنه و ازدحام کینه توزان! می روی تا امام مهربانی باشی برای آن جا که می خواهند ظلمت کده اش کنند مأمونیان!

تو از نیشابور به توس می روی، اما کلامت به سراسر تاریخ می رود و امامت را فریاد می زند. تو به توس می آیی تا پنجره فولادت آهو بره ی دل هایمان را از غربت و اسیری درآورد و کلامت به سراسر تاریخ می رود، تا از ولایت عشق سیرابمان سازد.

تو به توس می آیی تا برای همیشه بمانی و نقاره ات آوایی باشد برای آرامش دل هایی که آمده اند تا پیوند بخورند و از حبس گناه به درآیند.

آمده ای تا همیشه بمانی و میزبانان با گرده ای خمیده از شرم غفلت و آلودگی، اما سینه ای مالامال از یقین با نوای یَا مُعینَ الضُّعَفاء وَالفُقَر در مکتب تو درس عشق بیاموزند.

آمده ای تا همیشه بمانی و بوی کوچه های مدینه را با خود به این جا آوری، بوی عطر کوچه های بنی هاشم را!

و تو خوب می دانستی چگونه شکستن حصار دل هایمان را. تو آمدی تا یک گنبد طلا با صدها کبوتر قبله دل های لرزان مشتاق باشد و نجات دهنده دل های در دام تمایلات پلیدی اسیر شده! این دست های محتاج، پهنه کرامت تو را استغاثه می کنند: یَا سَرِیعَ الرّض.

رضای اهل بیت:، امام رؤوف مهربان! تو که دل هایمان به کمند عشقت گرفتار آمده!

برایمان دعا کن! دعا کن تا خدا پاداش ما را به تناسب کردارمان ندهد، دعا کن خدا به واسطه محبت شما به ما رحم کند و پای سرنوشتمان با خط سبز سیادت، بنویسد عاقبت به خیر!

کـبـوتـران حـرم تـا شـتـاب می گیرند تـمـام ثانـیـه هـا التـهاب مـی گـیـرنـد

و زیــر سـایه دســتــان آسـمـانـی تـو رواق هــــای حـرم آفـتـاب می گیرند

کبوترانه تو را درک می کند خورشید و کاسه ها هـمگی از تو آب می گیرند

تـمـام آیـنـه ها محـو مـی شـود در تـو دخیل های ضریحت جواب می گیرند

و ای کاش روزی تمام دخیل های دل هایمان جواب بگیرد، روزی که ما چشم شفاعت به تو داریم یا ثامن الحجج!

منبع:‌ نامه جامعه > اسفند 1386، شماره 42

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :